|
دنگ.....دنگ ساعت گیج زمان در شب عمر میزند پی درپی زنگ زهر این فکرکه این دم گذر است می شود نقش به دیوار رگ هستی من لحظه ام پرشد از لذت یا به زنگار غمی آلوده است پس اگر میگیریم گریه ام بی ثمر است و اگر میخندم خنده ام بیهوده است سهراب سپهری + نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 22:23 توسط فاطمه |
از همان روزی که دست حضرت قابیل از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند صحبت از پژمردن یک برگ نیست فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست در کویری سوت و کور + نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 10:27 توسط فاطمه |
منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو می گوید ترا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود تو غیر از من چه می جویی؟ توبا هرکس به غیر از من چه می گویی؟ توراه بندگی طی کن عزیز من،خدایی خوب می دانم تودعوت کن مرا با خود به اشکی ،یا خدایی میهمانم کن که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم طلب کن خالق خود را ،بجو ما را تو خواهی یافت که عاشق می شوی بر ما وعاشق می شوم برتو که وصل عاشق ومعشوق هم ،آهسته می گویم ،خدایی عالمی دارد سهراب سپهری + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 15:12 توسط فاطمه |
دوست می دارم که با خویشان خود بیگانه باشم + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 15:11 توسط فاطمه |
یاد دارم در غروبی سرد سرد میگذشت از کوچه ما دوره گرد داد میزد : کهنه قالی میخرم دست دوم جنس عالی میخرم کاسه و ظرف سفالی میخرم گر نداری کوزه خالی میخرم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید بغضش شکست اول ماه است و نان در سفره نیست ! ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟! بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت آقا سفره خالی میخرید؟ + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 15:8 توسط فاطمه |
خدایا کفر نمیگویم، پریشانم چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی , لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی, نمیگویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی, پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و ازاحساس سرشار است… + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 15:6 توسط فاطمه |
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390 23:1 توسط فاطمه |
شکر شکر شکر شکر برای هر لحظه که نفس می کشم..... شکر برای اینکه می بینم ..... شکر برای اینکه مادری مهربان دارم... تو پدرم را گرفتی... ولی تویی که انیس و یاور بی کسانی... بس ای یاور مهربانم..............
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390 23:0 توسط فاطمه |
دلم برایت تنگ شده است !به همین سادگی ُ به همین روشنی. ای نهایت آرزوهایم ُای تبلور امید . حرفهایم همه زمزمه های دلتنگی برای توست و در قاب چشمانم حضور تو موج می زند
+ نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389 2:23 توسط فاطمه |
دوستت دارم قلبم رو شكستی ولی من بيشتر از قبل دوستت دارم ميدوني چرا؟ چون حالا هر تيكه از قلبم تو رو جداگونه دوست داره دوستت دارم چون تنهاترين فکر تنهايي منی دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي منی دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب منی دوستت دارم چون زيباترين خاطرات منی دوستت دارم چون به يک نگاه، عشق منی + نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389 14:6 توسط فاطمه |
چرا غم ها نمی دانند که من غمگین ترین غمگین دنیایم + نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389 14:3 توسط فاطمه |
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست : فرشتگان چشم به لبهایش دوختند گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام تو همان را هم از من گرفتی این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست سکوتی در عرش طنین انداز شد فرشتگان همه سر به زیر انداختند خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی گنجشک خیره در خدائی خدا مانده بود خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد + نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389 14:1 توسط فاطمه |
ای خدا ! بیدارم مکن که حرفها بسیار دارم + نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389 13:57 توسط فاطمه |
من دغدغه دارم که این روزها در سرزمینی زندگی میکنم که در آن دویدن سهم کسانی است که نمی رسند و رسیدن حق کسانی که نمیدوند + نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389 13:51 توسط فاطمه |
باز در چهره خاموش خیال خنده زد چشم گناه آموزت باز من ماندم و در غربت دل فروغ فرخزاد + نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389 14:52 توسط فاطمه |
------------------------------------------------------------------------------------------------- + نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389 14:47 توسط فاطمه |
بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند مولوی + نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389 14:46 توسط فاطمه |
سعدی + نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389 14:43 توسط فاطمه |
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389 14:40 توسط فاطمه |
ای دوست ... دست ات را به من بده دست های تو با من آشناست ای دیر یافته با تو سخن می گویم به سان ابر که با توفان به سان علف که با صحرا به سان باران که با دریا به سان پرنده که با بهار به سان درخت که با جنگل سخن می گوید زیرا که من ریشه های تورا دریافته ام زیرا که صدای من با صدای تو آشناست. + نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389 14:35 توسط فاطمه |
|
| |||||