تبليغاتX
ادبیات

ادبیات

دنگ.....دنگ

ساعت گیج زمان در شب عمر

میزند پی درپی زنگ

زهر این فکرکه این دم گذر است

می شود نقش به دیوار رگ هستی من

لحظه ام پرشد از لذت

یا به زنگار غمی آلوده است

پس اگر میگیریم

گریه ام بی ثمر است

و اگر میخندم خنده ام بیهوده است

                                                      سهراب سپهری

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 22:23 توسط فاطمه |


از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

 
از همان روزی که فرزندان آدم

 
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید

 
آدمیت مرده بود


گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

 
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

 


آدمیت مرده بود

 
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

 
گشت و گشت

 
قرنها از مرگ آدم هم گذشت

 
ای دریغ

 
آدمیت برنگشت

 
قرن ما

 
روزگار مرگ انسانیت است

 
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است

 
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است

 
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

 
قرن موسی چمبه هاست

 
روزگار مرگ انسانیت است

 
من که از پژمردن یک شاخه گل

 
از نگاه ساکت یک کودک بیمار

 
از فغان یک قناری در قفس

 
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار

 
اشک در چشمان و بغضم در گلوست

 
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

 
مرگ او را از کجا باور کنم

 
صحبت از پژمردن یک برگ نیست

 
وای جنگل را بیابان میکنند

 
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند

 
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

 
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند 

 صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
 

در کویری سوت و کور

 
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

 
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

 
گفتگو از مرگ انسانیت است
  
 

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 10:27 توسط فاطمه |


منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو می گوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه می جویی؟

توبا هرکس به غیر از من چه می گویی؟

توراه بندگی طی کن عزیز من،خدایی خوب می دانم

تودعوت کن مرا با خود به اشکی ،یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم

طلب کن خالق خود را ،بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق می شوی بر ما وعاشق می شوم برتو

که  وصل عاشق ومعشوق هم ،آهسته می گویم ،خدایی عالمی دارد

                                                                                                    سهراب سپهری


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 15:12 توسط فاطمه |


دوست می دارم که با خویشان خود بیگانه باشم
همدم عقلم چرا هم صحبت دیوانه باشم
دل به هر کس می سپارم ، من که در دل ها مقیمم
تا توانم شمع مجلس شد ، چرا پروانه باشم
آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی
آرزو دارم که با هر آشنا بیگانه باشم
مرغ خوشخوانم وگر در حلقۀ زاغان نشینم
کی توانم لحظه ای در نغمۀ مستانه باشم
مردمی گم شد میان آشنایان از تو پرسم
با چنین نا مردمان بیگانه باشم یا نباشم ؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 15:11 توسط فاطمه |


یاد دارم در غروبی سرد سرد

میگذشت از کوچه ما دوره گرد

داد میزد : کهنه قالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست !

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟!

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا سفره خالی میخرید؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 15:8 توسط فاطمه |


خدایا کفر نمی‌گویم، پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

, لباس فقر پوشی غرورت را برای ‌تکه نانی ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته تهی‌ دست و زبان بسته به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی, نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و

قدری آن طرف‌تر عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌ و

اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌ ز حال بندگانت با خبر گردی,‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت،

از این بودن،

از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و ازاحساس سرشار است…

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 15:6 توسط فاطمه |


+ نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390 23:1 توسط فاطمه |


شکر شکر شکر

شکر برای هر لحظه که نفس می کشم.....

شکر برای اینکه می بینم .....

شکر برای اینکه مادری مهربان دارم...

تو پدرم را گرفتی...

ولی تویی که انیس و یاور بی کسانی...

بس ای یاور مهربانم..............

 

           دوستت دارم

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390 23:0 توسط فاطمه |


دلم برایت تنگ شده است !به همین سادگی ُ به همین روشنی. ای نهایت آرزوهایم ُای تبلور امید . حرفهایم همه زمزمه های دلتنگی برای توست و در قاب چشمانم حضور تو موج می زند

ای کاش بیایی و انتظار مرا با حضورت معنا بخشی

+ نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389 2:23 توسط فاطمه |


دوستت دارم 

         قلبم رو شكستی ولی من بيشتر از قبل دوستت دارم

                                                                  ميدوني چرا؟

              چون حالا هر تيكه از قلبم تو رو جداگونه دوست داره

دوستت دارم چون تنهاترين فکر تنهايي منی

    دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي منی

        دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب منی

            دوستت دارم چون زيباترين خاطرات منی

                دوستت دارم چون به يک نگاه، عشق منی

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389 14:6 توسط فاطمه |


چرا غم ها نمی دانند که من غمگین ترین غمگین دنیایم

بیا ای دوست کنارم باش که من تنها ترین تنهای دنیایم

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389 14:3 توسط فاطمه |


روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت

 

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند

 

و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آید

 

من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود

 

و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد

 

سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست :

 

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند

 

گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

 

با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست

 

گنجشک گفت :

 

لانه کوچکی داشتم

 

آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام

 

تو همان را هم از من گرفتی

 

این توفان بی موقع چه بود ؟

 

چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟

 

و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست

 

سکوتی در عرش طنین انداز شد

 

فرشتگان همه سر به زیر انداختند

 

خدا گفت :

 

ماری در راه لانه ات بود

 

خواب بودی

 

باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند

 

آنگاه تو از کمین مار پر گشودی

 

گنجشک خیره در خدائی خدا مانده بود

 

خدا گفت :

 

و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم

 

 و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی

 

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود

 

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389 14:1 توسط فاطمه |


 

ای خدا ! بیدارم مکن که حرفها بسیار دارم

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389 13:57 توسط فاطمه |


 

من دغدغه دارم که این روزها در سرزمینی زندگی میکنم

که در آن دویدن سهم کسانی است که نمی رسند

و رسیدن حق کسانی که نمیدوند

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389 13:51 توسط فاطمه |


 باز در چهره خاموش خیال

  خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یك مشت هوس
باز من ماندم و یك مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
كه ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب كه ترا دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
كه سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشك
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم آیی
دیگر از كف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند بر جانت

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389 14:52 توسط فاطمه |


-------------------------------------------------------------------------------------------------
عـشق داغی است که تا مرگ نیاید نرود ... هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد

دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی ... آری آری سخن عـشق نشانی دارد

-------------------------------------------------------------------------------------------------

ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389 14:47 توسط فاطمه |



شکایت

بشنو از نی چون حکایت می کند

از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من


سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید
پرده هاایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو:"رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست"

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد

درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید_ والسلام

مولوی

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389 14:46 توسط فاطمه |


صیاد عشق....
بگذار تـا مقابل روی تــو بگــذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور بـــه كه طاقت شــوقت نیــاوریـــم
روی آر به روی ما نكنی، حكم از آن تست
بـــاز آ كه روی در قـــدمـــانــت بگستـــریم
ما را سری است با تو كه گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاك بیشترند اهل عشق من
از خاك بیشترندنه، كه از خاك كمتریم
ما با توییم و با تو نه ایم، اینت ابوالعجب
در حلقه ایم با تو و چون حلقه بـــر دریم
نه بوی مهر می شنویم از تو، ای عجب
نــه روی آن مهــر دگــر كــس بپـــروریم
از دشمنـان بــزنــد شـــكایت بـــه دوستـــان
چون دوست دشمن است شكایت كجا بـریم
ما خــود نمی رویم دوان از قفــای كس
آن می برد كه ما به كمندی وی اندریم
سعدی تو كیستی؟ كه در یان حلقه كمند
چندان افتاده اند كه مــا صیـــد لاغــریــــم

                                                                    سعدی

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389 14:43 توسط فاطمه |


بی وفا.!!خبرت خـراب تــر كــرد جـــراحت جــدایی
چو خیال آب روشن كه به تشنگان نمایی
تو چه ارمغان آری كه به دوستان فرستی
بشدی و دل ببری و به دست غم سپردی
شــب و روز در خیــالی و نــدانمت كجایی
دل خویش را بگفتم چو تو دوست می گرفتم
نه عجب كه خوبـــرویــان بكننـــد بی وفـــایی
تو جفای خود بكردی و نه من نمی توانم
كه جفا كنم، ولیكن نه تو لایــق جفــایی
چــه كننــد اگــر تحمـــل نكننــد زیر دستـــان
تو هر آن ستم كه خواهی، بكنی كه پادشاهی
سخنی كه با تو دارم، به نسیم صبح گفتم
دگری نمی شناسم، تو ببــر كــه آشنـایی
من از آن گذشتم ای یار كه بشنوم نصیحت
برو ای فقیــه و بـا مــا مفــروش پارســـایی
تو كه گفته ای تأمل نكنم جفای خوبان
بكنی اگر چو سعدی نظــری بیازمــایی
در چشم بامـدادان بــه بهــشت برگشــودن
نه چنان لطیف باشد كه به دوست برگشایی

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389 14:40 توسط فاطمه |


ای دوست ...

دست ات را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

به سان ابر که با توفان

به سان علف که با صحرا

به سان باران که با دریا

به سان پرنده که با بهار

به سان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من

ریشه های تورا دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389 14:35 توسط فاطمه |


X


Home
Email
Night Skin

Archives

اردیبهشت 1390

فروردین 1390

اسفند 1389



Links

نایت گالری
قالب های نایت اسکین


LinkDump

آرشیو پیوندهای روزانه


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :